بادنجان سوخاری مواد لازم :بادنجان ۲عدد ارد۸۰ گرم تخم مرغ ۱عدد اب یا شیر ۱ قاشق غذا خوری نمک و فلفل به مقدار دلخواه روغن مایع به مقدار کافی طرز تهیه : بادنجان ها را بشویید . پوست بگیرید و به صورت حلقه هایی با ضخامت یک سانتی متر برش بزنید . سپس رویشان نمک بپاشید. بعد از یک ساعت ان ها را بشو یید و در ابکش بگذارید. تا ابشان برود. تخم مرغ . ارد کمی نمک. فلفل ویک قاشق اب یا شیر را در ظرفی بریزید وخوب به هم بزنید . روغن را در ماهیتابه داغ کنید. حلقه های بادنجان را در مخلوط تخم مرغ بزنید و در روغن سرخ کنید اکنون غدایتان اماده است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:42 توسط رضا سلمانی
|
اولی :(( می خواهم وسیله ای اختراع کنم که با ان طرف دیگر دیوار دیده شود.)) دومی:(( زحمت نکش قبلا اختراع شده .)) اولی:(( غیر ممکن است چه وسیله ای ؟)) دومی:(( پنجره.))
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:19 توسط رضا سلمانی
|
یک روزی مردی که سرش کچل بود به مردی که موی کمی داشت رسید وگفت :(( چرا موهای تو یکی بود یکی نبود است؟)) مرد کم مو گفت :(( باز بهتر از غیر از خدا هیچ کس نبود است!))
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:13 توسط رضا سلمانی
|
من که هستم که اگر مرا وارونه کنید رام تو می شوم؟ جواب: مار
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:9 توسط رضا سلمانی
|
ان چیست که مال شماست ولی دیگران بیش تر از ان استفاده میکنند؟ جواب: اسم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:6 توسط رضا سلمانی
|

از کتابفروشی پربسیدند:(( وضع کسب و کارت چگونه است؟)) گفتک(( بسیار بد! چون انهایی که پول دارند سواد ندارندو انهایی که سواد دارند پول ندارند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:3 توسط رضا سلمانی
|
جکستان یک روز ۲ تاگوجه قروز با هم دعوا می کنند .بعد یک گوجه سبز ماید تا انها را از یکدیگر جدا کند. یکی از گوجه قرمز ها به گوجه سبزه می گو ید سید خودت را در گیر این مسایل نکن.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 14:53 توسط رضا سلمانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 13:49 توسط رضا سلمانی
|
جکستان یک روز یک پدر برای فرزندش که می خواست به جنگ برود رفت پیش امام رضا (ع) وگفت : اگر پسرم به سلامتی از جنگ برگردد یک سکه می دهم . پسرش به جنگ رفتو شهید شد . پدرش پیش امام رضا(ع) رفتو گفتم من که صدقه دادم. یک دفعه یک صدای عجیب امد: گفت پولت گوشه نداشته بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 13:1 توسط رضا سلمانی
|
سلام من به اصفهان < پیام من به سامانش < به زاینده رود جوشان به باتلاق گاو خونی خروشانش< الا ای خاک اصفهان تو انستی که دیدستی<سکندرها <قیصر جوشانش <اگر از هول قیصر بند شادروان گسست از هم بدیدیست دست و پا در بند اخر زار و گریانش< بمان فرخ باد روشن دل> که اصفهان مهد دانش هاست نپسندند ویرانش
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 22:14 توسط رضا سلمانی
|